بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان های روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در
شهر می خوابد به لالای سکوت
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده مهتاب را
ماه می ریزد درون جام شب
نیمه شب ابری به پهنای سپهر
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه
دردل تاریک این شب های سرد
ای امید نا امیدی های من
برق چشمان تو همچون آفتاب
می درخشد بر رخ فردای من
با همهی بیسروسامانیام
باز به دنبال پریشانیام
طاقت فرسودگیام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنیام
آمدهام تا تو نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی توفانیام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمادهام تا تو بسوزانیام
آمدهام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانیام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانیام؟
حرف بزن بغض مرا باز کن
دیرزمانیست که بارانیام
حرف بزن، حرف بزن سالهاست
تشنهی یک صحبت طولانیام
پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوستترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو.
- چرا گرفته دلت،مثل آنکه تنهایی!
- چقدر هم تنها !
-خیال میکنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
دچار یعنی
عاشق.
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
چه فکر نازنک غمناکی !
و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
نه ، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی اب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست .
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتزار خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست
فاصله هایی که
غرق ابهامند
نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شود کدر.
همیشه عاشق تنهاست......
برو ای روح من آزرده از تو ترک کن مارا
که من در باغ تنهایی
ببویم عطر گل های رهایی را
برو ای ناشناس اشنای من
که در چشمت ندیدم آفتاب آشنایی را
تویی از دودمان من
ولی دود از دماغ من برآوردی
به چشمم تیره کردی روزهای روشنایی را
من از آغاز میلاد تو همراهت سفر کردم
پس از یک عمر دانستم
سفر با مردم نامرد دشوارست
سفر با همهره نامهربان تلخست
برو ای بد سفر ای مرد ناهماهنگ
که میگویم مبارکباد بر خود این جدایی را
تو از این سو برو در جاده های روشن و هموار
من از سوی دگر در سنگلاخ عمر می پویم
که در خود دیده ام جانسختی و رنج آزمایی را
جدا شد راه ما از یکدیگر اما
منم با کوله بار دوره ی پیری
تو در شور جوانی ها سبکبال و سبکباری
تو را صد راه در پیشست
ولی من می روم با خستگی راه نهایی را
برو ای بدترین همراه
تو را نفرین نخواهم کرد
سفر خوش خیر همراهت
دعایت می کنم با حال دلتنگی
که یابی معبه ی مقصود و فردای طلایی را
نمی دانی نمی دانی
که جای اشک خون در پرده های چشم خود دارم
اگر در این سفر خار بلا پای مرا آزرد
سخن های تو هم تیری شد و بر جان من بنشست
بود مشکل که از خاطر برم این بی صفایی را
رفیق نیمراه من
سفر خوش خیر همراهت
تو قدر من ندانستی
درون آب ماهی قدر دریا را کجا داند
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را
با خواب هایم قهر کرده ای...!
آخرین بار که دیدمت
چمدان خاطره هایت را
با لبخندی تلخ
بستی و رفتی...
سهمم را از تو نخواستم
اما یادت باشد
امید های مرا
بدون آنکه از من بپرسی
با خود بردی
امروز در قطره قطره ی باران
چهره ی تو را دیدم.
یاد آن شب بارانی افتادم که تنها
من و تو ،
در همهمه ی مردم ،
آسوده و در سکوت قدم میزدیم.
زیرآن باران به یاد ماندنی !
یادت مانده هنوز.؟!
کاش بار دیگر طعم آن باران را مزه کنیم...
امروز در سکوت حیاط جای تو خالی بود!
ممنونم که هستی
و با هستی ات
نیستی مرا به رنگ هست در می آوری
ممنونم که خالی دلم را
با باران مهربانیت به رنگ دریا در می اوری
ممنونم که با لحن عطر انگیز صدایت
صحاری خاموش روحم را
اکنده از گل و گیاه و باغ و .............. نغمه بلبلان می کنی
ممنونم که
در قلبت یادم می کنی
و شب تاریک من چون سپیده صبح نور باران می شود
ممنونم ......... خودت میدانی که چقدر زیاد ممنونم
زودتر بیا
من زیر باران ایستادهام
و انتظار تو را میکشم
چتری روی سرم نیست
میخواهم قدمهایت را، با تعداد
قطرههای باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران میرسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان میرسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صدسال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته میشوم
نه از خاکی که باران ،غبار را از آن ربوده است.
هر وقت چلچله برایت نغمهی دلتنگی خواند
و خواستی دیوار را از میان دیدارهایمان برداری بیا
من تا آخرین فصل باران منتظرت میمانم ...
این آهنگ زیبای شادمهر عقیلی به نام عادت هست( من عاشق این آهنگم):
آغوشت و به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر می کشم
منو تو آغوشت بگیر، آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمی شه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار
مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
کاش ما را با عزیزان ،آشنایی ها نبود
یا اگر بود این همه درد جدایی ها نبود
کی روا باشد زغن در باغ و بلبل در قفس؟
کاش در کار بشر،این ناروایی ها نبود
خنده های آشنایی گریه ها دارد ز پی
ای خدا!چون بود اگر این آشنایی ها نبود؟
خانه ی جان من و تو پرتو مهتاب داشت
گر در این آیینه،رنگ بی صفایی ها نبود
گر ز جان خواجه بر می شد نوای مردمی
کنج درویشان،سرای بی نوایی ها نبود
ناز معشوق از نیاز،عاشقان بالا گرفت
ورنه پاداش محبت،بی وفایی ها نبود
ناله ها می کشت مرغ جان ما را در قفس
گر به یاد آشیان شوق رهایی ها نبود
خودپسندی،قطره را ز وصل دریا دور کرد
دیدم همان فسونگر مژگان سیاه بود
بازش هزار راز نهان در نگاه بود
عشق قدیم و خاطره ی نیمه جان او
در دیده اش چو روشنی شامگاه بود
آن سایه ی ملال به مهتابگون رخش
گفتی حریر ابر به رخساره ماه بود
پرسیدم از گذشته و یک دم سکوت کرد
حرفش به مرگ عشق عزیزی گواه بود
از آتشی نبود فروغی به دیده اش
این آسمان دریغ ز هر سو سیاه بود
بنشستمش به دامن و دورم ز خویش کرد
قدرم نگر که پست تر از گرد راه بود
از دیده ای فتاد و برون شد ز سینه ای
سیمین دل شکسته مگر اشک و آه بود؟!؟
شب هجرست و مرگ خویش خواهم از خدا امشب
اجل روزی چو سویم خواهد آمد گو بیا امشب
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا
بیا بنشین که جان خواهم سپرد امروز یا امشب
دل و جانی که بود آواره شد دوش از غم هجران
دگر یا رب غم هجران چه می خواهد ز ما امشب؟
نه سر شد خاک درگاهت نه پا فرسوده ی راهت
مرا چون شمع باید سوخت از سر تا به پا امشب
شب آمد باز دور افکند از وصلت هلالی را
مهی کز دوری اش در خاک خواهم کرد جا امشب
به خاکم گو میا فردا،ببالینم بیا امشب
مگو فردا برت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مرد،یا امروزیا امشب
ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر،که آیا
بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب؟
شدی دوش از بر امشب آمدی اما ز بیتابی
کشیدم محنت صد سال هجر از دوش تا امشب
شب هجرست و دارم بر فلک دست دعا اما
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشب؟
چو فردا همچو امروز او ز من بیگانه خواهد شد
گرفتم همچو دیشب گشت با من آشنا امشب
ندارم طاقت هجران چو شب های دگر هاتف
من دیگر آینه ای نبودم که جامعه ام تصویر خویش را بی کم و کاست در سینه
ام نقش کندو من دیگر ابزار کور و جامد دست خویشتن موروث خودنبودم که
هرچه خواهد کنم و هرچه خواهد باشم و هیچ آگاه نباشم که او نیستم و او
من نیست.
طبیعت را شناختم و من طبیعت ساخته را خورد کردم.تاریخ را شناختم و من
تاریخ پرورده را برهم زدم.جامعه را و خلق وخوی و شیوه کار جامعه را شناختم
و من جامعه زاد را درهم ریختم و خویشتن را شناختم و در اعماق
مجهولش خود را یافتم و آوای ضعیفش را که می نالید شنیدم و
زندانش را شکستم و آزادش کردم و رها شدم، رهای رها شدم و دیدم
که
منم بی دخالت هیچ کس...جهان و هرچه در آن است زیر پایم ...
اراده ای رها ، خالق توانای خویش ، رها از سامسرای رنج آلود حیات..
، حیاتی که جز توده ای از رنج ها و شبکه ای از بندها نیست. چه راست
میگفت حلاج!: