ارزشش را داشت عاشقتر شوم
آن زمان که میان لفافه شب در تنهایی خود خلوت کرده ام....
آن هنگام که جز صدای زیبای تو طنینی دیگر در گوشم نیست..
آن لحظه که چشمانم جز به شوق دیدن تو باز نمی شوند....
آن روز که پاهایم ساز رفتن را تندتر می نوازند....
و آن موعد که خورشید دیدار در اوج طلوع است...
بر چهار دیواری این دل بی قرار....
این کلمات در نهایت درخشش است...
عاشقت هستم.

خدایا
می دانم
برای من هم محافظانی گذاشته ای
که هر گاه خواستم از خانه ات ، از بندگیت بیرون روم
مرا نگه دارند تا بی تو تلف نشوم
خدایا از تو و محافظان مهربانت که لحظه ای از من چشم بر نمی دارند سپاسگذارم !!!
باران که می بارد
پنجره ها هم به رقص می آیند !
مثل ناودان ها !
مثل برگ های عاشقانه
که با دانه های باران
به لرزه و رقص
مستانه راه زمین پیش می گیرند
در راه
با باران ها به عشق بازی
بر زمین می نشینند ...
باران که می بارد
باران گیر می شوم
تمام روزهای خاکستری
زمین گیر بوده ام
با دانه دانه قطرات
جان می گیرم
با خزان پرواز را تجربه می کنم
مثل برگ ها ...
باران که می بارد
غبار دل پاک می شود
غم ها که پایان ندارند
به مرخصی کوتاه مدت می روند ...
می روند که تازه تر برگردند ...
مثل فصل ها ...
مثل دردها ...
شبی تنها
قدمهایت به یادم هست
کجایی بهترین من ؟
بیا پایان غمهایم
حس عاشق همینه، منو تو هوای پرواز
نگو رو زمین بمونیم، جای ما میونه ابراست
حس عاشقی همینه، یه قلم، ترانه، احساس
وقتی از تو مینویسم میشم همرنگ گل یاس
حس عاشقی همینه، لحظه ی به هم رسیدن
گم شدن تو شهر چشمات، هیچکی جز تورو ندیدن
حس عاشقی همینه، منو تو، نیمکت چوبی
کاش میشد تا لحظه جون داشت تو با من اونجا میموندی
حس عاشقی همینه، مثل رویا، مثل خوابه
مثل احساس یه ماهی وقت گم شدن تو آبه
حسه عاشقی همینه، یعنی تو دیوونه باشی
تو هوای شب ابری نم نم ترانه باشی
حسه عاشقی همینه، توی قلب عاشق ما
همین حسی که میشینه رو تن دقایق ما
حسه عاشقی همینه، همین حسی که ما داریم
تو تموم طول قصه همو تنها نمیذاریم
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره ی چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش !
در میان بود به هنگام وداع
گفتگویی به سکوتی و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای گناه
عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت،
عاشق تشنه لب بوسه طلب
همچنان شرح تمنا می گفت
سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز میکرد ، ولی راضی بود !
اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیز تر از شهد و شراب
لا جرم تشنه ی صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسه دوم که رسید ،
دختر ک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
اگر رازهایت را برای باد بازگو کردی و باد رازهایت را برای درختان فاش کرد باد را سرزنش مکن آوای زندگی ام به گوش زندگی ات نتواند رسید ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که هراس تنهایی را احساس نکنیم
کاش بدونی نبودنت، ندیدنت یا واسه همیشه رفتنت، هرگز بهونه نمی شه واسه از یاد بردنت... بودیم و کسی پاس نمی داشت که باشیم باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...
خواستم غم مخورم قصه هجران نگذاشت
خواستم دست به هر کـار خلافی بزنـم
آیه خـوف فمـن یعمــل قــرآن نگذاشــت
خواستم صاحب زر گردم و سر نیزه زور
مرگ چنگیز به یاد آمد و میدان نگذاشت
خواستم بهر دو نان منت دونان بکشـــم
پــاسخ مور به پیــغام سلیمـان نـگذاشــت
خواستم از خم شادی دو سه جامی بزنم
یاد آن خسته دل بی سر و سامان نگذاشت
خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک
دیــــدن کوخ نشیــنان بیابـــان نگذاشـــت
خواستم سفره شاهانه بچینم به طــــرب
یـــاد آن گرسنه سر بــه گریبان نگذاشت
خواســتم شعـــر بگویم که بخندند هــمه
ناله بیــوه زن و اشــک یتیمان نــگذاشت
نفس میخواست مرا منحرف از راه کند
فطرتم بر سر عقل آمد و وجدان نگذاشت
تا تو با منی زمانه با منست
بخت و کام جاودانه با منست
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با منست
یاد دلنشینت،ای امید جان
هر کجا روم،روانه با منست
ناز نوشخند صبح اگر تراست
شور گریه شبانه با منست
برگ عیش و جام و چنگ اگر چه نیست
رقص و مستی و ترانه با منست
گفتمش:مراد من؟به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با منست
گفتمش:من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با منست
هر کسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با منست
خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با منست
ای گل از تو برده میراث شکفتن را
دوست دارم لحظه های از تو گفتن را
از تو خواهم گفت با خشکی
از تو خواهم گفت با دریا
از تو با دیروز می گفتم
از خواهم گفت با فردا
کاش روزی باد پیغام مرا می برد تا هر دشت
کاش می شد نعره ام تا کوه ها می رفت و بر می گشت
دره ها پر می شد از تکرار نام تو
رود جاری می شد از موج کلام تو
ای گل از تو برده میراث شکفتن را
دوست دارم لحظه های از تو گفتن را
بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو
برو ولی به خاطر دل شكسته ام بمون
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
شكسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا
چه گیج حرف می زنم ، چه ساده درد می كشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم
چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم
تو را نفس كشیدم و به گریه با تو ساختم
چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم
تو با منی و بی توأم ببین چه گریه آوره
سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره
ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام
گلی كه دوست داشتم به دست باد داده ام
بمون كه بی تو زندگی تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه
شاید آن روز که برمی گردی
لکه هایی ز سیاهی
باقی از عمر جوانی
روی موهای سرم باز هویدا باشد
شاید از شعله عشقت
آتشی گرچه ضعیف
هیزمی خیس و نحیف
شرری اندک و خورد
زیر خاکستر قلبم
کومه ای ساخته باشد
شاید آن روز مرا،
بر سر دار بلندی نگری
که همه پود طنابش؛
آرزوهای من است...
و هر تارش گره ای از سر گیسوی درازت
به بلندای همه شب های من است
شاید این جمله برایت؛
باز هم خنده ای تکراری باشد!
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق
یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق
بی صـدا میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار
اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی
رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی
آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک
اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک
تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود
دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود
تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری
تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری
پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی
تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی
داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون
تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق
منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق
نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه
تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک
نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره
پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره
اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم
ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــیـری از یاد

ای سر آغازهمه خوبی ها ... مینویسم از تو ... تو که سر سبز ترین منظره ایی ... تو که سر شارترین عاطفه ایی... برترین خواهش و احساس نیاز ... وبدان تا به ابد دوستت میدارم... دوستت میدارم از زمین تا بخدا ... از همین نقطه ی خاکی تا عرش...
آخرین قصه !
بیا ای بی وفای من
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم
تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی
و امشب آخرین اندوه من مهمان توست
بیا نامهربان
و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن
چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم
و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود
قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود
که من در وصف چشمانت
کلامی سهل بنویسم
درون شعر های من
همیشه نام و یادت بود
درون قصه های من
همیشه قهرمان بودی
ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر
تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من
درون قصه هایم ، قهرمانهارا
به خون خواهم کشید آخر
و دیگر شعرهایم بوی خون دارد
ببخش ای خاکی خسته
اگر امشب به میل من
کنارم تا سحر بیدار ماندی
برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم
که امشب میزبان
رنج من گشتی
«خداحافظ»
برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»