
تو و بی قیدی وخنده من و دلواپسی هر شب
تو ویک قلب یخ بسته من وآتش شدن در تب
تو و صد آشنا با تو من و تنهایی و غربت
دلت آرام و آسوده دلم بی تاب ودر حسرت
وفایت کو صفایت کو تو روزی یار من بودی
تو با من عهد ها بستی ولی پیمان شکن بودی
نگاهت معنی باران صدایت شعر دریا بود
سکوتت راز تنهایی درونت عشق پیدا بود
ولی یک عصر پاییزی دلت در برگ ها گم شد
سپس خالی شدی از خود نگاهت مثل مردم شد
برو رنگ جماعت شو مرا یکباره حاشا کن
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است!
باز هم همان حکایت همیشگی...
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان ؛
ادمی از تلخی این تجربه ها می فهم
که به زیبایی آیینه نباید دل بست
ناگزیرم که به این فاجه اقرار کنم:
خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم در به دری بود , همین است که هست
در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم
راه را بر همه چیز و همه کس باید بست...
پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
...
آی انسان بزرگ
هیچ در یاد تو هست
که گل سرخ بهاری بودی
کودکی را تو به خاطر داری
که زهر غصه فراری بودی
کودکی فصل بهاران تو بود
گیسوانت چو گل ابریشم
رخ تو چون گل زیبای بهار
لب تو غنچه سرخ
اشک تو اختر شبهای بهار
چشم تو چشمه عشق
زلف تو سبزه صحرای بهار
قد تو همچو نهال
دست تو چون گل یاس
بوی تو عطر فریبای بهار
تابستان
عاقبت ای همه شادابی و ناز
کودکی رفت و جوانی آمد
دوره عمر تو تابستان شد
تب تو تند شد از گرمی مرداد بلوغ
تا که بر آتش خود آب زنی
دل به دریای جوانی دادی
همچو شیری چالاک
پی آهو به در و دشت و چمن افتادی
گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی
گرمی لذت تابستان را
در جوانی دیدی،شادو شاداب شدی
به زمین و به زمان خندیدی
دست تو چون تن دلگرم کویر
مشعل روشن پیروزی بود
روح تو با همه پرخاشگری
روز و شب فکر جهان سوزی بود
پاییز
کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو پاییز شدی
سخت دلتنگ و غم آمیز شدی
رفت از گلشن تو بلبل باغ
داد آن بلبل مست جای خود را به کلاغ
زمستان
رفت پاییز و زمستان آمد
فصل نابودی بستان آمد
برف بارید به موی تو بسی
زیر این برف نداری نفسی
موی تو برف زمستان تو شد
آفت سبزی بستان تو شد
نه به چشمت نوریست
نه به جانت هوسی
زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر
در فضای قفسی
در تنت تاب نماند
که برانی ز حریمت مگسی
ره برگشتت نیست
ناگزیری که به پایان برسی !
آی انسان بزرگ
چهار فصل تو به پایان آمد
کم کمک لحظه فرمان آمد
ناز تو رفت و نیازت خوش باد
لحظه گرم نمازت خوش باد
بر در رحمت دوست ، نیمه شب سوز و گدازت خوش باد
هیچ دانی به کجا خواهی رفت
به رهی دور و دراز، سفر دور و درازت خوش باد
تا نفس هست تو را
خستگان را بنواز
روح بیچاره نوازت خوش باد
من دلم میخواهد خانه ای داشتم پر دوست
کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو هرکسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست
شرط آن داشتن دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم: ای یار خانه ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر:
در سرزمین من عاشق بودن جرم است
در سرزمین من حوا
به خاطر یک سیب
روزی هزار بار سنگسار میشود.
در سرزمین من...
لبها بوسه را در نگاه ها میجویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...
در سرزمین من عاشق بودن گناه است.
خدایا ! گناه مرا ببخش
نمیتوانم عاشقش نباشم!!!
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر قصه فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من
قصه گوی غصه غم ها نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام
بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا دور دست من
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
اینچنین پرسوزو و پرسرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بعد تو این زندگی زیبا نبود
این روزها كه میگذرد تنهاتر میشوم انگار ...
منتظر میشوم ...دل دل میكنم .....دلتنگ میشوم و بی قرار ..!
می گردم ... می گردم در پی گمشده ای كه با من هست و نیست
...
این روزها عاشق میشوم بی دلیل ... بی دلیل ...
دوستش میدارم بی آنكه دوستم بدارد ... بی دلیل ...بی دلیل ....
این روزها چه هوایی دارم !!!
این روزها...كه روزهای تنهایی ست ....تنهایی !تنهایی
زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بزاری پرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بزار اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه بر نگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه
ای صمیمی ، ای دوست
گاه و بی گاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل می پاشد...
آن قدر تشنه ی دیدار توأم
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است...
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من به نگاهی از دور می سازد
ای قدیمی ، ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
حسودیم میشود...
یک روز گم شدم...یک لحظه گم شدم...و تمام کوچه ها از گریه تو پر شد.
سالهاست من از دریچه دلم به تو نگاه میکنم...
همانجاست که میشود دوباره برای رسیدن به تو اوج بگیرم...
و یادم اید روزی که می خواست برود...ده بذر گل به من داد و گفت:
این ده بذر را بکار...هر وقت جوانه زدند من بر میگردم...
من انها را یکی یکی کاشتم...و با جوانه زدن هر کدام از دانه ها نور
امیدی در دلم روشن میشد...
اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت...ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم :
یک سنگریزه هیچ وقت جوانه نخواهد زد
هنوزم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام!
هنوزم صدایت رامیشنوم بااینکه صدایم نکرده ای!
هنوزهم همه جامیبینمت باینکه به دیدنم نیامده ای!
هنوزهم باعشق توپابرجام بااینکه خودت رازیرباعشق دیگری شکسته
ای !
هنوزهم همان طورمقدس دوست دارم بااینکه زندگی خودرابه تباهی
کشانده ای!
هنوزهم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرندبااینکه چشم برچشم
دیگری دوخته ای!
هنوزهم دلواپس دلنگرانی های توام بااینکه ازهمه آدمها بریده ای!
به هزاران شادی نفروشم غم پنهان تورا...
آری تو نوشتی...
من خواندم...
تو خواندی من گوش سپردم
تو بودی و من نگاهت می کردم
تو بودی و عشق بود
و عشق و عشق...
تو بودی مهربانی بود و امید تو نیستی و من بی تو هیچم ~
حالا برگرد...
دوباره نگاهم كن
رنگهای رفته ی دنیا
در چشمانت قشنگ میماند... امشب شب تنهایی من است ... یادت هست شبهای با هم بودن ؟
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من عاشق نگاه مهربون و زیبای توام
دیونه ی چشمای روشن و فریبای توام
وقتی توی چشام نگاه میکنی و دروغ میگی
حس می کنم من عاشق همین دروغای توام
لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم
شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم
اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم
اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم
نذار بدون تو دلم از همه چی خسته بشه
نذار بدون تو چشای باز من بسته بشه
نذار صدای قلبی که داره واسه تومی زنه
با رفتن تو کم بشه آروم و آهسته بشه
تو می تونی با موندنت یخ دلم رو آب کنی
می تونی اشک و تو چشام واسه همیشه خواب کنی
تو می تونی بذاری من دوباره زندگی کنم
یا اینکه با نبودنت زندگیمو خراب کنی
لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم
شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم
اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم
اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم
لیلی تو قصه تویی مجنون دیونه منم
شیرین رویاها تویی فرهاد بی خونه منم
اونی که می مونه تویی راهی ویرونه منم
اونی که می خنده تویی اون که دلش خونه منم
من عاشق نگاه مهربون و زیبای توام
دیونه ی چشمای روشن و فریبای توام
وقتی توی چشام نگاه میکنی و دروغ میگی
حس می کنم من عاشق همین دروغای توام
تورامی خوانم و تورا باتمام حنجره ها صدا می کنم...
ای عابرکوچه های بی کسی ام...
چرادیگرقدم درچشمانم نمی گذاری؟
چرا می خواهی دراین خزان سکوت، پشت این پنجره ،چشمانم یخ بزند؟
چشمانم تمام وجودت را زمزمه می کند...
درون غارتنهایی ام، برای دوریت،دلواپسی ترین ثانیه ها راسپری می کنم...
تورامی خوانم...
دراین برهوت غم، ثانیه ای همدم من باش؛ زیرپاهایم غم سبز شده...
چشمانم را هنوز درمسیرراهت قربانی می کنم...
تورامی خوانم...
چرانمی آیی...؟